غروب، شب، روز، فردا

خرید بک لینک

غروب برام پیغام گذاشته بود که میخواد ازدواج کنه و قرارمون این بود که خبر رو از خودش بشنوم، شب قبل خواب خوندم ساختمون پلاسکو داره میسوزه و یاد اون روزی افتادم که از راه سفارت آلمان رفته بودم اونجا، چون قرار بود بیاد دنبالم و طبق معمول دیر کرده بود و من راه دیگهای واسه وقت گذروندن به ذهنم نرسیده بود.

صبح که بیدار شدم شنیدم ساختمون ریخته و دهها آتشنشان توش مدفون شدهاند و هر خاطره و اندوه و دلتنگیای در برابر حجم این فاجعه رنگ باخت.

تهران دور داغدار من.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی ۱۳۹۵ساعت 22:57 توسط میم |
ونک، ونکوور...

ما را در سایت ونک، ونکوور دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 30 تاريخ: سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت: 23:24

صفحه بندی