
ای کاش آدمی ونکاش را همچون بنفشهها... هوا ناگهان سرد شده، انقدر که اگه همین روزها شروع کنه به باریدن تعجب نمیکنم. پاییز با تمام قوا حمله کرده و من منتظر شروع افسردگی فصلیام. امسال از هیاهوی معمول پاییز و زمستان زندگی شهری هم خبری نیست؛ اونطوری که مناسبت رو به مناسبت وصل میکنند تا سرما و تاریکی این ماهها بگذره. هالووین و عید شکرگزاری و کریسمس و سال نو و ولنتاین. چراغونی و خرید. خرید و چراغونی. امسال من یه جایی دور از همهی این ماجراهام و دعا میکنم پ...
ادامه مطلب
ای کاش آدمی ونکاش را همچون بنفشهها... از آدمهای اطرافم خستهام. از خودم که نمیتونم بدون اونا سر کنم بیشتر. نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان ۱۳۹۵ ساعت 23:58 توسط میم | نوشتههای پیشین ...
ادامه مطلب
هوا ساعت پنجونیم تاریک میشه. یه برف نرم سبکی تو آسمون میچرخه و خیال نکنم سر نشستن داشته باشه. یکی میگفت این زمستون قراره از اون زمستونهای کمبرف و یخچالی باشه. برای من که منفی بیست و منفی چهل فرقی نمیکنه. با هر دو زندگیام متوقف میشه. دیروز اولین هالووینی بود که توی آپارتمان نبودیم و اولین گروه بچهها حدود ساعت سه و چهار اومدند دنبال شکلات. هوا سرد بود و جای لباسهای بامزهی هالووینی همه تا زیر گلو پوشیده شده بودند در کاپشنهای کلفت.برای هرکدوم یه مشت شکلات ریختم. به نظر خودم اون چند تا دونه شکلا...
ادامه مطلب
رنگهای پاییز ونکوور یهجوریه که میشه توشون غرق شد؛ و این تازه حتی رنگ سرخ داغ افراها نیست.xa0 + نوشته شده در دوشنبه یکم آذر ۱۳۹۵ساعت 3:26 توسط میم | ...
ادامه مطلب
میگفت باید یاد بگیری اضطراب رو سوخت موشک کنی. من که همیشه دربرابر اضطراب بیدفاع بودم، حالا باید ببینم میتونم توصیهاش رو دربارهی خشم عملی کنم یا نه.xa0 + نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۹۵ساعت 0:41 توسط میم | ...
ادامه مطلب
دارویی رو که برای افسردگی فصلی میخوردم قطع کردم. بهش میگم افسردگی فصلی، ولی واقعیت اینه که در چند سال گذشته آن و آف این دارو رو ادامه دادم و اگه نگران وضع معده و باقی ماجراها نبودم احتمالا همچنان هم ادامه میدادم. حالا نکته اینه که باید هرچی دارم و ندارم جمع کنم و جلوی سقوط آزادم رو بگیرم. دفعهی قبلی که واسه قطعش اقدام کردم فاجعه بود و تقریبا زندگی خودم و بقیه رو به فنا دادم.xa0 پ.ن: تهران این روزها از جایی که من هستم سردتره. بامزه است.xa0 + نوشته شده در شنبه ششم آذر ۱۳۹۵ساعت 5:16 توسط میم | ...
ادامه مطلب
چیزی که تا سیو ششسالگی یاد نگرفتهام و بعد از این هم امیدی نیست یاد بگیرم اینه که روی نظرم، وقتی همهی شواهد و قراین نشون میده درسته، پافشاری کنم. در این چند سال زندگی دونفره یکیدوباری پیش اومده که میدونستم دال داره اشتباه میکنه ولی اصراری واسه اصلاحش نکردم و بعدتر نتیجه همونی شد که پیشبینی میکردم. به نظر میاد اینکه بنشینم کنار و بذارم همه چی پیش بره و بعدا پشت چشم نازک کنم راحتتر از اینه که واسه قانع کردن طرف مقابل وقت و انرژی بذارم و این ریسک رو بپذیرم که نظرم غلط از آب دربیاد و دیگرا...
ادامه مطلب
غروب برام پیغام گذاشته بود که میخواد ازدواج کنه و قرارمون این بود که خبر رو از خودش بشنوم، شب قبل خواب خوندم ساختمون پلاسکو داره میسوزه و یاد اون روزی افتادم که از راه سفارت آلمان رفته بودم اونجا، چون قرار بود بیاد دنبالم و طبق معمول دیر کرده بود و من راه دیگهای واسه وقت گذروندن به ذهنم نرسیده بود.xa0 صبح که بیدار شدم شنیدم ساختمون ریخته و دهها آتشنشان توش مدفون شدهاند و هر خاطره و اندوه و دلتنگیای در برابر حجم این فاجعه رنگ باخت. تهران دور داغدار من.xa0 + نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی ۱۳۹...
ادامه مطلب
دیشب قبل خواب "چشمانداز بامدادی" بیبیسی رو روی ساوندکلود باز کرد و گذاشت پخش بشه و خوابش برد. تا دم صبح که باتری لپتاپ کم آورد، زیر گوشمون صدای مجریهای بیبیسی پخش میشد. نتیجهاش اینکه خواب من ملغمهای بود از سیاست ایران و جهان، با حضور افتخاری کلینتون، روحانی، مسعود بهنود، و باقی. شانس آوردم که خبری از کلهی نارنجی ترامپ نشد.xa0...
ادامه مطلب
xa0 از آدمهای اطرافم خستهام. از خودم که نمیتونم بدون اونا سر کنم بیشتر.xa0 xa0...
ادامه مطلب
نوشتن برای من همیشه یه ابزار بوده. کمک کرده یه چیزهایی رو بهتر بفهمم. یه حسهایی رو طبقهبندی کنم. به یه ماجراهایی از بیرون نگاه کنم. فکر میکنم دلیل اصلیام برای باز کردن این صفحه همین باشه. اگه این نوشتهها خونده بشه حتما خوشحالتر میشم. حتما بیشتر کمک میکنه که زندگی روزمرهام رو از چشم ناظر بیرونی ببینم؛ ولی هدف همون نوشتنه. بلند گفتن چیزهایی که تو سرم میگذره. اینجا از زندگی روزمره و دونفرهام بعد از مهاجرت مینویسم که فرقی با زندگی خیلیها نداره. یه وقتهایی خوششانستر و یه وقتهایی بدشانستره؛ ولی درهرحا...
ادامه مطلب
زندگی در خارج بعید به آدم یاد میده فقط به خودش (یا در مورد من به خودش و همخونهاش) متکی باشه. کی فکرش رو میکرد یه روزی یاد بگیرم چطوری سوراخهای توری آلومینیومی پنجره رو رفو کنم. انقدر روی ریزهکاریهای این خونه وقت و انرژی گذاشتهام که وقتی دال میگه ممکنه خونهی مناسبتری پیدا کنه رنگم میپره و شروع میکنم از در و دیوار داستان ساختن که چرا این خونه از همهی گزینههای دیگه بهتره و نباید حتی فکر جابهجا شدن به سرمون بزنه. هنوز دو تا از توریها مونده و پشهها پشت پنجره آمادهی حملهاند....
ادامه مطلب
روز پزشک برای من نماد همهی اون چیزیه که در تلقی جامعه از پزشک و تلقی پزشکها از خودشون غلطه. همون چیزی که باعث میشه با پزشکی مثل یه شغل برخورد نشه و انتظار و تکلیفی واسه هردوطرف به وجود بیاد که نتیجهاش همین سرشاخ شدن این روزهاست.xa0 غیر این اما شنیدن تبریک روز پزشک واسه من که بیش از شش ساله از هرنوع طبابتی به دور بودم یه درد شخصی هم داره. یادم میاندازه از عمری که سر مدرکی تلف کردم که حالا نمیدونم باهاش چیکار کنم. از سری حماقتهای جوانی.xa0...
ادامه مطلب
یه نوار کاست سونی سبز داشتم که روش فقط نوشته شده بود Cher. تمام سال اول توی راه دانشگاه انگار که تو ضبط قدیمی پراید سفید بابل یازده گیر کرده باشه همون پخش میشد. اصلا اسم Cher رو که میشنوم برام مترادف همت، پل شیخفضلاللهست. امروز یهو برگشتم و چند تا آهنگش رو گوش کردم. از همون روزها تا حالا دیگه نرفته بودم سراغش. سرراست انگار برگشتم به هفده سال قبل. عجب....
ادامه مطلب
هوا ناگهان سرد شده، انقدر که اگه همین روزها شروع کنه به باریدن تعجب نمیکنم. پاییز با تمام قوا حمله کرده و من منتظر شروع افسردگی فصلیام. امسال از هیاهوی معمول پاییز و زمستان زندگی شهری هم خبری نیست؛ اونطوری که مناسبت رو به مناسبت وصل میکنند تا سرما و تاریکی این ماهها بگذره. هالووین و عید شکرگزاری و کریسمس و سال نو و ولنتاین. چراغونی و خرید. خرید و چراغونی. امسال من یه جایی دور از همهی این ماجراهام و دعا میکنم پاییز و زمستون به خیر بگذره.xa0...
ادامه مطلب