
هوا ساعت پنجونیم تاریک میشه. یه برف نرم سبکی تو آسمون میچرخه و خیال نکنم سر نشستن داشته باشه. یکی میگفت این زمستون قراره از اون زمستونهای کمبرف و یخچالی باشه. برای من که منفی بیست و منفی چهل فرقی نمیکنه. با هر دو زندگیام متوقف میشه. دیروز اولین هالووینی بود که توی آپارتمان نبودیم و اولین گروه بچهها حدود ساعت سه و چهار اومدند دنبال شکلات. هوا سرد بود و جای لباسهای بامزهی هالووینی همه تا زیر گلو پوشیده شده بودند در کاپشنهای کلفت.برای هرکدوم یه مشت شکلات ریختم. به نظر خودم اون چند تا دونه شکلا...
ادامه مطلب